تبليغاتX
شاعری وام گرفت،شعرش آرام گرفت


























شاعری وام گرفت،شعرش آرام گرفت

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد/من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم

Sometimes you do not know what you want, but one thing is for sure: You want something. This thing that I wanted was out of reach. I always think about the things that I want to do but finally I do not. This thing that I did should be in this category: Undone! But for this time I started to think different. We human beings are in love of overestimating the person who we think we love. When we are in love, we are capable of not seeing the flaws of our beloved. Sometimes this characteristic of ours causes us to underestimate ourselves which causes us to change. Changing is a necessary element in our lives. I changed at last.
            In my case however the change caused me to like to take the opportunities to change in my future life. We human beings are emotionally fragile at the same time. The idea of being rejected by someone you think you love is really irritating. But I conquered my fragile feelings. Imagine that after thinking for months and years, you know that you love her. She is not that tall you like, she does not have the hairs you like, the nails, the hands you like. Actually she is not like the person in your dreams at all. But for some unknown reasons you feel you are in love. I say you feel you are in love because you do not have the wildest idea what love is. It is just like you are rebelling against your dream. Your hero in your dreams is totally different from the girl you love -not hero anymore- in real world. Then you start to shape her as a hero in your mind. Now you are in the phase of creating a hero out of her. You are using a real thing to overcome dream. You have asked her out and she has accepted. She has opened the doors of your creativity.
            I like being creative. So from time to time I change the person I love so I can create heroes. I like the world of heroes without action, heroes who just are good for overcoming your dreams. We cannot leave in dreamland. We just need a hero –created by ourselves- in real world to destroy the lovely image of dreamlands.

            I am the master of destroying wonderlands of beautiful lovely girls. I want them to be homeless- no dreams anymore. I like Realistic pieces of arts. I live a realistic lifestyle. I wake up every morning without any thought of a superman, who is going to change the world, I do just routines. Yes. You are correct. I have a monotonous way of living. But I am not afraid of a Demon’s attacking. My world is changed. I am changed. Dreams are no more what I live with. I have taken reality to dreamland. She is no more important after rejecting me. She was a hero I created, but I destroyed her. She was not strong enough to help me. I am not a person who falls in love with a hero just created by him. I am strong, I can create more heroes and I can help others to destroy their dreamlands too. I am the Hero. 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:21 توسط آرمان فاتح|

نهال عشق چو جوانه زد

آب را بستم

به رویت ای گل!

خشکیدی و

گاوها نشخوارت را تف کردند.


م.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:43 توسط آرمان فاتح|

شب بود.

در کوچه ی به تو من دل دادم،

قدم های بی تو من تنهایم

می زدم.

بوی از من بریدن را

دست هایم خون می چکید.

دیوارهای تا بی انتها را،

از تو بر تو شکستم.


انتها را رسیدم،

آغاز بعدی را

من مردم.



م.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:58 توسط آرمان فاتح|


زیبا الهه ی من،
از جنس شعر!
با دیدنت دیده نباختم،
و نه آن گونه شایسته ات شیدا شدم.

زیبا الهه ی من،
از جنس واقعیت،
در کابوس های نبودنت!
دیده نباختم،
زبان اما چرا.

زیبا الهه ی من!
هر بار در شعر ستودمت،
از خودت جاری شد و
تو را ستود.

من ابلهانه در انتظار،
نم دار،
دیدگان باختم.

و سرودن مرا تحریم کرد.

م.

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 0:19 توسط آرمان فاتح|

در خواب تو
رویای من بیدار شد.
((دوستت دارم)):
من بودم.

تو بیدار شدی و
رویای تو از من تباه شد.

پنداشتی که،
در توقف زمان،
...
رویامردی بودم،
که بیداری مرا
نابود کرد و
دوستت دارم،
خواب واژه ای بیش نبود!

و دوستت دارم را،
من از ترس عشقت به رویامرد بودنم،
دیگر به بیداری
نیالودم.


م.

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:20 توسط آرمان فاتح|

پرم
تا گلوگاه بی تو بودن،
تا گلوگاه انتظار...
خنجری کو،
تا انتظار را
 خون فوران کند؟!
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:28 توسط آرمان فاتح|

باران را مفری جز رود نبود
و رود را دریاچه.
دریاچه تبخیر شد
تا آزادی ابر بودن را
به قیمت باریدن دوباره
مزه کند.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 18:42 توسط آرمان فاتح|

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:17 توسط محمد حسین علی مرادی|

اولين بار تو را در آينه ديدم
-تصويري از زيبايي.
تصويري كه تو را با نور مجسم كرد.
و آينه ميعادگاه نور و تو بود.
و چشمان من حرمت زيبايي ات را
با نور مجسم به تماشا نشست.

اينك اين سه گانه را تو كمبودي
و آينه تصويرت را
نور خواهد بود!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:37 توسط آرمان فاتح|

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

 

"فاضل نظری"

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:8 توسط محمد حسین علی مرادی|


آخرين مطالب
» Real Life Conquers Dreamland
»
»
»
»
»
» باران و آزادی
» بی بهانه
»
»
Design By : Pars Skin