شاعری وام گرفت،شعرش آرام گرفت
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد/من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
I
am the master of destroying wonderlands of beautiful lovely girls. I want them
to be homeless- no dreams anymore. I like Realistic pieces of arts. I live a
realistic lifestyle. I wake up every morning without any thought of a superman,
who is going to change the world, I do just routines. Yes. You are correct. I
have a monotonous way of living. But I am not afraid of a Demon’s attacking. My
world is changed. I am changed. Dreams are no more what I live with. I have
taken reality to dreamland. She is no more important after rejecting me. She
was a hero I created, but I destroyed her. She was not strong enough to help
me. I am not a person who falls in love with a hero just created by him. I am
strong, I can create more heroes and I can help others to destroy their
dreamlands too. I am the Hero. آب را بستم به رویت ای گل! خشکیدی و گاوها نشخوارت را تف کردند. م. در کوچه ی به تو من دل دادم، قدم های بی تو من تنهایم می زدم. بوی از من بریدن را دست هایم خون می چکید. دیوارهای تا بی انتها را، از تو بر تو شکستم. انتها را رسیدم، آغاز بعدی را من مردم. م. زیبا الهه ی من، م. بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند فاضل نظری
مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي "فاضل نظری"
از جنس شعر!
با دیدنت دیده نباختم،
و نه آن گونه شایسته ات شیدا شدم.
زیبا الهه ی من،
از جنس واقعیت،
در کابوس های نبودنت!
دیده نباختم،
زبان اما چرا.
زیبا الهه ی من!
هر بار در شعر ستودمت،
از خودت جاری شد و
تو را ستود.
من ابلهانه در انتظار،
نم دار،
دیدگان باختم.
و سرودن مرا تحریم کرد.
م.
رویای من بیدار شد.
((دوستت دارم)):
من بودم.
تو بیدار شدی و
رویای تو از من تباه شد.
پنداشتی که،
در توقف زمان،
... رویامردی بودم،
که بیداری مرا
نابود
کرد و
دوستت دارم،
خواب واژه ای بیش نبود!
و دوستت دارم
را،
من از ترس عشقت به رویامرد بودنم،
دیگر به بیداری
نیالودم.
و رود را دریاچه.
دریاچه تبخیر شد
تا آزادی ابر بودن را
به قیمت باریدن دوباره
مزه کند.
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
-تصويري از زيبايي.
تصويري كه تو را با نور مجسم كرد.
و آينه ميعادگاه نور و تو بود.
و چشمان من حرمت زيبايي ات را
با نور مجسم به تماشا نشست.
اينك اين سه گانه را تو كمبودي
و آينه تصويرت را
نور خواهد بود!
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را
| Design By : Pars Skin |

